|
طلوع مهتاب
|
||
|
سفری به رویاهای خویشتن |
کارهای روزانه و همیشگی خانه و یا دلهره ی تحقیق و دنبال انواع کتاب گشتن و
اقامت اینجا و آنجا ، مجالی برای نوشتن نمی گذارد . مدتهاست که از وبلاگ خودم
و دوستان خبری ندارم .
وقتی ظهرهای سه شنبه با بدو بدوهای تمام ناشدنی در اتوبوس می نشینم ،
تازه آنجا روی صندلی ردیف دوم کنار پنجره آرامشی عجیب مثل صدای خنده های
دخترکان کوچک که از دور به گوش میرسد و باعث وجد بزرگترها میشود در درونم
جا میگیرد ، انگار این آرامش وصف ناشدنی بازوان کوچکش را دور گردنم می اندازد
و صورتش را روی صورتم می مالد . آغوشش بوی سیب می دهد . بوی سیب
شیرین . بوی آغوش دختر کوچک خواهرم . به همان شیرینی و نمی دانم چرا این
آرامش همراه با لبخندست .از شیشه ی پنجره به بیرون نگاه می کنم .هر مسافری
مشغول کار خودش است و صدای اعتراض ها ، صدای بوق ، صدای همهمه از هر
طرفی به گوش میرسد ، اما همه ی اینها برایم لذت بخش است .
ماکزیمم معطلی در ترمینال پانزده دقیقه است و اتوبوس آرام آرام راه می افتد .
به نرمی یادآوری می کنم : " جزوات و کتابهایم ، عینکم ، لیوانم ، لباسهایم ، ای
وای شلوار جین سورمه ای ام را فراموش کردم ! قرص هایم،خلاصه ی کنفرانسم،
قلم هایم ، دستم را آرام در کیفم فرو میبرم در حالیکه چشمانم بسته است ، وقتی
زیر انگشتانم ، جامدادی ام را لمس می کنم ، آرام می خندم ، پس قلمهایم را
برداشته ام ، دوباره مقنعه ی سورمه ای را جا گذاشتم و بطری آبم را . . اما اشکال
ندارد ، اکنون این روح سرکشم ، آرام ، و با دنیا و ما فیها در صلح است . نمیخواهم
آرامشم را بر هم بزنم .
از شهر که خارج میشویم ، چشمانم را باز می کنم رو به این کویر آرام و سرسخت
که بازوانش را برای من گشوده است مثل مادری صبور ،وقتی خوب نگاه می کنم در
اینهمه رنگ ، در اینهمه عظمت مات می مانم ، طیفهای زرد و طلائی و کرم ، سبز
کم رنگ تا قهوه ای پررنگ . . خدایا هزاران هزار رنگ پیش روی من است و به من سلام
می کنند . فقط جاده ی خاموش را نگاه می کنم و به موسیقی دل می سپارم . یکی
از آلبوم های قدیمی معین است که مرا به گذشته ی دور می برد شاید پانزده ـ شانزده
سالگی ام . . . راننده آرام و با طمانینه میراند . . . و ما همچنان پیش می رویم
بی هیچ شتابی . سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه میدهم و جاده را نگاه می کنم ،
احساس می کنم دشت بوی گل های وحشی را میدهد . بوی کلپوره ، بوی پونه ،
بوی شقایق وحشی . . .
هر چه نزدیکتر به محل تحصیلم میشوم ، رنگ و بوی جاده تغییر می کند ، کوهها
از قهوه ای و زرد پررنگ به ارغوانی و بنفش تغییر رنگ میدهند ، آسمان به زمین نزدیکتر
میشود و ما بالا و بالاتر میرویم .. به انتهای زمین میرسیم همانجا که آسمان در انتظار
ماست . خدایا ، این گردوان کهنسال ، این درختان بید سر به زیر ، سپیدارهای سر به
فلک کشیده . این درختان قرمز و سبز و فیروزه ای و قهوه ای در دامنه ی کوههای بلند
و کوتاه با من چه می کنند ؟ اکنون باد در درون من است که با سخت دلی و مصرانه
مرا تکان میدهد . درست در ثقل وجودم ، فضایی کوچک و آرام ، به طرز معجزه آسایی
خالی از آشفتگی است . حس آشنای چیزی تازه . این نیز نوعی جادوست . .
دانشگاه ما در انتهای شهرست . وقتی در کلاس درس می نشینی و منظره ی بیرون
کلاس را نگاه می کنی یاد این شعر سهراب می افتی که :
دشتهایی چه فراخ ،
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آید . . . .
قبل از غروب کامل خورشید ، انتهای این دشت وسیع شبه دریایی آرام و آبی را
می بینی. آیا تا به حال انعکاس آسمان بر روی دشت صاف را دیده اید ؟ هر بیابانگرد
مشوشی را دیوانه می کند ! ! ! عصرها باد می وزد . باد بوی دریا میدهد . بوی ماهی
کباب شده ، بوی ساحل جنوب ، . . . کمی هم بوی خستگی و غربت . . .
شبها را چه بگویم ؟ چنان آسمان به زمین دوخته شده که اگر دستت را دراز کنی
میتوانی ستاره بچینی.دامنم بوی ستاره میدهد،مو هایم پر از نگین شبانگاهی ست . . .
. . . . .
حالا بعد از اینهمه سال من با خودم رو به رو شده ام . با من حقیقی ام . میدانم که
نمی توانم اینجا برای همیشه بمانم یا در واقع نمی خواهم که بمانم . اما میدانم که
راه را هموار کرده ام . .
باید چیزهای بیشتری را پشت سر باقی بگذارم . .
نیمه های شب است . اینجا به شدت خوابم کم است . در نیمه های شب ، وقتی
همه چیز امکان پذیر می نماید و اعصاب من همچون لولاهای روغن نخورده صفیر
نمی کشد ، به خودم می گویم که ترس من از آینده ، غیر منطقی است .
باری به شبنم سرخ
آوازهای چشمه را بخوان !
بشارتی اگر رسید ،
کنار کعبه ی ما اطراق کن . . .
صدای بلند عشق
حراج است .
"رهگذر عزیز تولدتان را صمیمانه تبریک می گویم."
عصر است . بعد از آبپاشی ، حیاط و باغچه ، گرمای روز
کوتاه پاییزی را بیرون میدهند . باغچه پر از اطلسی است .
اطلسی های سفید و کبود و صورتی .
شیر آب را میبندم ، شیلنگ را با طمانینه دور هم می پیچم
و گوشه ی حیاط می گذارم . کنار باغچه می نشینم و دست
زیر چانه میزنم و به اطلسی ها نگاه می کنم .
شستن حیاط و آب دادن به باغچه آخرین وظیفه ی روز من
است . از این کار لذت می برم اما از فکر اینکه بعد دیگر کاری
برای انجام دادن نیست ، ناآرام و پریشانم . بیکار ماندن را
دوست ندارم . بیکار که می مانم فکر می کنم .
فکر های ناخوشایند ، خیالهای بیهوده . . .
. . . . . . .
به باغچه نگاه می کنم ، هوا تاریک است . بی آنکه چراغ
را روشن کنم به طرف پنجره ی رو به حیاط می روم . پرده را
پس می زنم . اطلسی ها در تاریکی محو به نظر می رسند .
چشم هایم را تنگ میکنم و خیره میشوم .
توی باغچه فقط رنگ میبینم . رنگ های ملایم ، رنگ های تند ،
درهم .
پرده را می کشم .
کدامین ماه را یا رب در این محمل بود منزل
که محمل میرود از شهر و شهری از پی محمل
" حميد مصدق "
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
* * *
" جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالها هست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

|
|