|
طلوع مهتاب
|
||
|
سفری به رویاهای خویشتن |
ما اشتباه میکنیم
که از چراغ، انتظار شکستن شب داریم
شب، سرانجام خودش می شکند
وسعت دوست داشتن همبشه گفتنی نیست ، گاه نگاه است
و گاه سکوت ابدی . . . .
اگر دری میان ما بود
میکوفتم
درهم میکوفتم
اگر میان ما دیواری بود
بالا میرفتم پایین میآمدم
فرو میریختم
اگر کوه بود دریا بود
پا میگذاشتم
بر نقشهی جهان و
نقشهای دیگر میکشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمیشود کرد
.....

بــــــــــاران ِ عجیبیــ ـســـــت
شایـــ ـــــد
جایـــ ـــــی
دریـــ ــــایی
بر بـــ ــــ ــــاد رفتــه باشـــــد . . . . . !
روزهایی هستند که همه چیز دست به دست هم می دهد تا لبخندت کمرنگ شود
و اشک هایت بیشتر. یقینا به درخواست تو اتفاق نمی افتد و تو تنها می توانی با
آنها روبرو شوی و البته در بهترین شرایط شاید بتوانی کنترلشان کنی. با این حال
چنین روزهایی حتما حاوی نکات جالبی برایت خواهند بود. آن نکته می تواند دیدار یک
دوست باشد٬ می تواند شنیدن سرگذشت یک بزرگتر باشد یا خواندن مطلبی در جایی...
مهم این است که آن نکات تو را کمی بیشتر غرق تفکر می کند و تو کمی بیشتر از قبل
دور می نشینی به تماشای عمری که ساده و گاهی سخت می گذرد.
چند روزی که گذشت برایم چنین روزهایی بود. بزرگتری را ملاقات کردم و از خلال حرفهایش
هزارنکته به ذهنم نشست و فکری شدم. مطالبی را خواندم و باز فکرم را مشغول کرد و
حالا که چراغ های شهر یکی یکی خاموش می شوند٬ چراغ های ذهنم یکی یکی روشن
می شود و دلم می خواهد کمی دورتر بنشینم به تماشای این عمر...

|
|